پسر

«من از موقعیتم بسیار لذت می‌بردم. کم‌کم متوجه می‌شدم که زندگی با یک کار معین و حقوق ماهانه‌ی معین و احتیاج بسیار کم به فکر کردن چه قدر ساده و بی‌دردسر است. زندگی یک نویسنده در مقایسه با زندگی یک کارمند جهنم  واقعی است. نویسنده باید خودش را وادار به کار کند. او ساعت کارش را باید خودش تعیین کند و اگر اصلا پشت میز کارش ننشیند کسی او را سرزنش یا توبیخ نمی‌کند و اگر یک داستان نویس باشد دائم دلش می‌لرزد . هر روز داستانی تازه می‌طلبد و نویسنده هیچ گاه اطمینان ندارد که آیا از عهده‌ی آن بر خواهد آمد یا نه. دو ساعت داستان نویسی، نویسنده‌ی مورد بحث ما را پاک خرد و خمیر می‌کند. او در طول آن دو ساعت کیلومترها از محل زندگی خود دور می‌شود و به کلی در جای دیگری است، در مکانی متفاوت با آدم‌هایی کاملا متفاوت، و بازگشت به وضعیت عادی برای او کاری فوق‌العاده دشوار است. وضعیت او شباهت زیادی به آدم‌های شوک‌زده دارد. نویسنده گیج و حیران از اتاق کار خود بیرون می‌آید و دلش می‌خواهد مشروبی بنوشد، چون به آن نیاز دارد. این یک واقعیت است که تقریبا همه داستان‌نویسان جهان بیشتر از حد معقول ویسکی می‌نوشند. آن‌ها این کار را می‌کنند تا در خود احساس وجدان کار، امیدواری و شجاعت به وجود آورند. کسانی که داستان نویس می‌شوند آدم‌های احمقی هستند،  چون در مقابل کار خود چیزی جز آزادی مطلق به دست نمی‌آورند.

کار در شرکت شل در ما احساس غرور به وجود می‌آورد...»

«پسر» نوشته‌ی رولد دال.

قبلا درباره‌ی «سفر تک نفره» چیزی نوشته بودم. در واقع «پسر» جلد اول خاطرات رولد دال است و سفر تک نفره جلد دومش. این که از کتابی خواندنی، بی‌مزه‌ترین و غیر داستانی‌ترین پاراگراف را انتخاب کرده‌ام فقط ناشی از سلیقه‌ی بدم  نبوده است. نویسنده‌های کارمند هم زیاد دیده‌ام و دلم برای داستان‌نویس‌های وطنی نمی‌سوزد. پس چی؟ میرشکاک یک مقاله‌ای دارد که من عنوانش را خیلی پسندیدم: ستیز با خویشتن و جهان.

حتما می‌دانید رفقا...

 هر روز داستانی تازه می‌طلبد و ما هیچ گاه اطمینان نداریم که آیا از عهده‌ی آن بر خواهیم آمد یا نه.

 

 

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

باسمه

 

پسر

 

 

«من از موقعیتم بسیار لذت می‌بردم. کم‌کم متوجه می‌شدم که زندگی با یک کار معین و حقوق ماهانه‌ی معین و احتیاج بسیار کم به فکر کردن چه قدر ساده و بی‌دردسر است. زندگی یک نویسنده در مقایسه با زندگی یک کارمند جهنم  واقعی است. نویسنده باید خودش را وادار به کار کند. او ساعت کارش را باید خودش تعیین کند و اگر اصلا پشت میز کارش ننشیند کسی او را سرزنش یا توبیخ نمی‌کند و اگر یک داستان نویس باشد دائم دلش می‌لرزد . هر روز داستانی تازه می‌طلبد و نویسنده هیچ گاه اطمینان ندارد که آیا از عهده‌ی آن بر خواهد آمد یا نه. دو ساعت داستان نویسی، نویسنده‌ی مورد بحث ما را پاک خرد و خمیر می‌کند. او در طول آن دو ساعت کیلومترها از محل زندگی خود دور می‌شود و به کلی در جای دیگری است، در مکانی متفاوت با آدم‌هایی کاملا متفاوت، و بازگشت به وضعیت عادی برای او کاری فوق‌العاده دشوار است. وضعیت او شباهت زیادی به آدم‌های شوک‌زده دارد. نویسنده گیج و حیران از اتاق کار خود بیرون می‌آید و دلش می‌خواهد مشروبی بنوشد، چون به آن نیاز دارد. این یک واقعیت است که تقریبا همه داستان‌نویسان جهان بیشتر از حد معقول ویسکی می‌نوشند. آن‌ها این کار را می‌کنند تا در خود احساس وجدان کار، امیدواری و شجاعت به وجود آورند. کسانی که داستان نویس می‌شوند آدم‌های احمقی هستند،  چون در مقابل کار خود چیزی جز آزادی مطلق به دست نمی‌آورند.

کار در شرکت شل در ما احساس غرور به وجود می‌آورد...»

 

«پسر» نوشته‌ی رولد دال.

قبلا درباره‌ی «سفر تک نفره» چیزی نوشته بودم. در واقع «پسر» جلد اول خاطرات رولد دال است و سفر تک نفره جلد دومش. این که از کتابی خواندنی، بی‌مزه‌ترین و غیر داستانی‌ترین پاراگراف را انتخاب کرده‌ام فقط ناشی از سلیقه‌ی بدم  نبوده است. نویسنده‌های کارمند هم زیاد دیده‌ام و دلم برای داستان‌نویس‌های وطنی نمی‌سوزد. پس چی؟ میرشکاک یک مقاله‌ای دارد که من عنوانش را خیلی پسندیدم: ستیز با خویشتن و جهان.

حتما می‌دانید رفقا...

 هر روز داستانی تازه می‌طلبد و ما هیچ گاه اطمینان نداریم که آیا از عهده‌ی آن بر خواهیم آمد یا نه.

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

باسمه

کارت اینترنت می‌خریدم که دخترکی آمد و کاغذ کادو خواست.

- اینا رو داریم. کدومش رو می‌خوای؟

- یکی که قشنگ‌تره.

- خوب بگو کدومش؟ همه‌اش قشنگه.

- یکی که قشنگ‌تره. نمی‌دونم.

- ...

نمی‌توانست انتخاب کند. دختر کوچکی بود. عروسکی بود. فروشنده هم کمکی نمی‌کرد. گفتم:

- اون دوتا قشنگ‌ترن. اون که قلب داره و اون که دسته گل داره.

- اون که  دسته گل داره! صورتیه!

 هنوز کارم تمام نشده بود که با لوله‌ی کاغذش برگشت.

- ببخشید، اگه اینا رو برام کادو کنید پول می‌گیرین؟

- نه! پول نمی‌گیریم. بده من. برای مامانته؟

- اوهوم...

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :


 

باسمه

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :